مرگ مهتاب
به نیمه شبی
ز نیمه شبهای ماهی از سالی
به خواب عجیبی فرو رفتم!
صدای همهمه ای در درون هشیارم
کشید رد نگاهم را
به سوی خودش
به آسمان میرسید رد این غوغا
ستارگان همه جمع و میانشان بلوا!
به کنجکاوی ذاتی
که در درونم چو دیگ میجوشید
میان جمعشان شدم
بی هیچ پروایی!
سکوت ناگهان همه جا حاکم شد!
تو گویی که در انتظار من بی نشان بودند!
نگاهها همه گردید سوی چهره من
پر از هزار سوال و
پر از تشویش!
به پیشواز من بهت زده
راهی گشوده شد
در انتهای آن مسیر رویایی
سریر نقره فامی بود
به چه زیبایی!
به پیش گذاشتم قدمها را
که ببینم میزبان من چه کسی ست!؟
به پیشتر که برفتم
شگفت زده بر جای خشک شدم
که روی تخت کسی نبود جز مهتاب!
ولی نه آن مهتاب که میدیدمش در آسمان شبم
به روی تخت ماه هر شب آسمانم
نحیف و نزار افتاده بود
در انتظار مرگ!
به پیش رفتم و جویا شدم زحال او
اما توان سخن گفتنش نبود!
تنها میان راه
تلاقی چشمهایمان
از راز سربه مهر ماه من
پرده برفکند!
صدها شعاع درد
از کانون چشمهای ماهتاب
چون تیرهای از کمان جسته و افسار گسیخته
بر قلب من نشست!
با هر نگاه
داستان غم انگیز یک شکست
تلخیِّ بی وفایی وجورهایی که دیده بود را
با هر فشار دست
یک یک برای من غمزده در پای بسترش
با درد و رنج
برمیشمرد!
کم کم فروغ چشمهای او غروب کرد
مهتاب مرد!
مهتاب رفت!
از آسمان شبهای بی ستاره ام
مهتاب پر کشید!
وقتی ز خواب بیدار شدم
نزدیک صبح بود!
با خود امیدوار بودم
که فقط خواب دیده ام!
آن روز را به هر صورتی که بود
با هر مشقتی
به پایان رساندمش!
شب با امید دیدن مهتاب سر رسید
چشمان من ولی
جز عمق تیرگی آسمان شب
در پیش رو ندید...!
آن شب گذشت
شب دیگر نیز
اینچنین!
صد شب و شبهای بعد هم
اینچنین!
هر شب دیگر ز بعد آن شب تاریک
اینچنین...!
سالهاست که چشمهای من
به امّید دیدن ماهتاب
شب را به صبح میرسانند و
باز میمانند
شاید به نیمه شبی
ز نیمه شبهای ماهی از سالی
به خواب عجیبی فرو بروم!
شاید به نیمه شبی...
شاید...
ع. آتش
ساعت 1:30 بامداد سه شنبه 22/2/1388
سرگذشت جنگل زيبا
صبح زيبايي بود.
آسمان نيلي بود.
رنگ خورشيد چه زرد
همه جا و همه را روشن كرد.
هر شعاع نوري
كه به سرشاخ درختان ميريخت
گويي انوار بهشتي ست
كه از آن بالا
بر زمين ميبارد.
همه گلها شاد
رقص آنها در باد
چه صفايي ميداد!
نغمه بلبل و گنجشك بهم پيچيده
" هردوشان شوريده "
گوشها را چه نوازش ميداد!
گل مريم، گل سوسن، گل نسرين، گل زنبق، گل لاله، گل سنبل،
گل كه سهل است
درختان هم نيز
همه از عشق سخن ميراندند.
همگان مست ز پيمانه صبح،
همگان واله و ديوانه صبح.
جنگل از همهمه عشق سراپا پر بود!
**********
چندي از صبح گذشت،
هركسي كار خودش را ميكرد.
هركسي بار خودش را ميبرد.
هركسي راه خودش را ميرفت.
بلبلان نغمه سرا
مورها باركشان
همه گلها رقصان
همه شان عطرفشان.
همه در كار و تلاش
همه در فكر معاش،
زندگي رايج بود.
**********
ناگهان ابر سياهي آمد!
با طمأنينه و آهستگي از بهر تباهي آمد.
روي خورشيد نشست،
دل او را بشكست.
چشمهايش همه جا را كاويد.
خنده أي زد،
بخودش گفت:
" عجب!
همه اينجا شادند
از غم و غصه و اندوه همي آزادند!
وقت آن شد كه بر ايشان تازم
فكرشان را ز غم مهر پريشان سازم! "
رعد را آوا داد،
برق را با او خواند،
هردوشان را باهم.
**********
برقي از ابر فرو ريخت به سرشاخ درختان بلند،
پس از آن رعد به همراهي او
نعره أي را سر داد.
زان ميان شاخ يكي كاج بلند
تن به اين آتش داد.
شعله ناگه سر و شاخ و بر و برگ و تن او سوزانيد.
تف آتش همه را ترسانيد.
همه را لرزانيد.
هركسي در پي يك مأمن امن
ناله ميكرد و به يك سو ميرفت.
كاج بيچاره در آتش ميسوخت.
ضجه ميزد، داد ميزد:
" فرياد!
سوختم أي ياران
كس به فرياد من سوخته در نار رسد.
سوختم أي ياران
سوختم أي ياران… "
ناله اش خامش شد.
كاجهاي ديگر
همه از شعله آتش به هراس افتادند.
شاخه ها را از ترس
دور كردند از آن كاج
مبادا كه رسد
شعله أي از تن او بر آنها!
كاج بدبخت در آن آتش سوخت.
دگرش هيچ نماند،
جز تلي خاكستر.
ابر خوشحال از اين ويراني
اشكي از شوق فشاند.
اشك او باران شد.
سيل بي پايان شد.
رود شد، دريا شد
هرچه كه بود،
همه را با خود برد
هيچ برجاي نماند!
**********
صبحدم چون خورشيد
چشم از خواب بريد
سر برآورد ز مشرق
همه جا را كاويد
هيچ آنجاي نبود:
نه درختي، نه گلي
سبزه أي حتي
كه اميدي به دلش اندازد.
آسمان نيلي بود
و زمين نيز چنان.
همه جا آبي آب
همه جا زشت و خراب.
دل خورشيد گرفت.
نور او كمتر شد.
روز كوته تر شد.
عصر، هنگام غروب
سرخ شد،
سرخ ز غم.
رنگ خون شد آخر!
ساعتي بعد دگر هيچ نبود.
شب بجا بود و همين:
دشت خورشيد نداشت!
ع.آتش
ساعت 10:10 صبح روز يكشنبه 21/8/1374
در مسير تهران-كرج
غريبه
در بين دوستان غريبم نشسته ام
طوفان حرف به دور و برم بپاست
اينجا چه جاست
آيا رواست
من در ميان جمع
اما جدا از آن؟
اين غربت قريب
اين جمع سرخوش و مست از شراب عشق
اينجا نه جاي من بي تعلق است
اينجا هواي زندگي ست
اينجا نه جاي خستگي ست
اينجا ز پاي نشستن و ساكن شدن خطاست
اينجا هواست
اينجا تلألو خورشيدوارگي ست
اينجا نه جاي مشغله دردوارگي ست
اينجا هواي زندگي ست
اينجا نه جاي خستگي ست
اينجا هواست
اينجا هواست…
ع.آتش
ساعت 5 بعدازظهر روز دوشنبه 22/12/1373
دانشكده ادبيات كرج - در جمع تعدادي از دانشجويان... و من مُردم!
در انتظار پاسخی از تو
به شب کشید روز و
شبم در کنام روز شد.
در انتظار پاسخی از تو
جنون لگام گسیخت
عقل فرار کرد
به انتظار، دیده ی من
شب فروز شد!
تو گفته بودی به من
که "صبر کن!"
و من به تو پاسخ
که "باشد
چشم!"
نه گفته تو؛
نه صبر کردن من!
تو را به خدا بیا
دلم گرفت از این غم
بیا!
در انتظار تو ای نور دیده ی من
زمین و زمان گریستند!
چراغ خانه مهتاب فروخفت در شبها
چرا که انتظار کشنده است
میدانی؟!
در انتظار تو مُردم
نیامدی!
در انتظار تو خاموش شد چراغ دلم
روی ننمودی!
در انتظار تو خورشید زیر ابر رفت!
در انتظار تو
ماه پنهان شد!
در انتظار تو ای "منتظر گذارنده"
تمام جهان انتظار کشید و
نشد!
نیامدی!
روی ننمودی!
و من مُردم!
ع. آتش
یکشنبه 3/3/1388
ساعت 00/1 بعد از ظهردر جواب شاعری نستوه
گفته بودی که سخت افگاری...
آری آری
راست پنداری
تو که اینگونه شعرها داری،
حق بُوَد
زینگونه
ز موطن خود
چشم امّید را برداری!
منهم ای شاعر فرّار ذهنِ حزین
چون تو بودم پی کلید
که گشایم مگر با آن
در صندوقچه ی پر ز اسراری!
راز این سرزمین آلوده
که در آن ریشه کرده بیزاری
در دل و جان مردمان خفته ست
مردمانی که سرسپرده و رامند
آن هم از سر هشیواری!
"کشتی چوبساز موطن ما
غرق آبهای ظلمت و خون است"
(البت اینجا لازم است توضیحی:
این حکایت سر دراز دارد
که نگنجد به هیچ آماری!)
باری ای دوست
ای شاعر نستوه
تو ازین واژه قریب غریب
انتظارات بی ثمر داری!
سالهاست شمس دیگر نیست؛
طرح نواب را ببین، باری!
شاید این یاد آوری باشد
مطلعی نو برای پنداری
تا برقصد اگرچه ناموزون
با نوایی اگرچه تکراری
در شبی پر ز تیرگی،
تاری
***********
آری...
ع. آتش
ساعت ۱۲:۴۵ بامداد یکشنبه ۲۴/۹/۱۳۸۷
اين گوی سرخ كه صبح سر از شرق بركشيد
گویی دل من است كه از عشق ميتپيد.
هر صبحدم چو به آن خيره ميشوم،
دردا! ز درد چو شب تيره ميشوم.
پرسی چه درد؟
گويمت ای دوست،
صبر كن!
خود شرح اين فسانه به تفصيل خوانده ای.
پرسی كجا؟
گويمت ای دوست،
صبر كن!
خود در كشاكش اين راز بوده ای.
پرسی چه وقت؟
گويمت ای دوست،
صبر كن!
كم كم بياد آوری ای دوست،
صبر كن!
*************
" روزی كنار چشمه جاويد زندگی
بعد از هزار تلاش و تمنا و خستگی
قلبم تهی ز عشق و لبم پر ز تشنگی
از پا فتادم و در خويش گم شدم.
چندی بدينسان گذشت و رفت
من را خبر ز گذشت زمان نبود،
تا آنكه ناگه از آن دورها كسی
آهنگ عشق به جان و دلم سرود!
سرريز عشق شد آن روز قلب من
عشق از جوارح من زد برون چو رود!
كز سينه ام همه اش عشق ميچكيد.
خوش بودم از صراحی عشق و دگر چه باك
از مستی شبانه و از جادوی زهر تاك؟
دل را عنان دگر از كف گسسته بود…
آري چه روزگار خوشی بود آن زمانخورشيدوش دل من نور ميپراند
وان نورها به منزل مقصود ميرساند.
*************
اما دريغ، بهارم چه زود رفت!
از نو اميد و نشاطم به باد رفت!
از نو فتادم و در خويش گم شدم!"
*************
از آن زمان…
هر صبحدم كه به خورشيد خيره ميشوم
دردا! ز درد چو شب تيره ميشوم.
گفتمت ای دوست درد را.
گفتی چه وقت؟
گفتمت ای دوست وقت را.
آری ببين زخمی پيكان درد را.
از آن زمان…
ع. آتش
يكشنبه 2/11/1373

مرگ برگ
کاتب آخرین برگ دفترش را نوشت و آن را بست...
برگی دیگر از دفتر ایام خدا ورق خورد و هنرمندی دیگر از میان ما رفت تا باز حسرت بخوریم که ...
آقالو رفت...
امید که به جایی که خیلیها باور دارند رفته باشد...
در زوايای دلم
كوره راهی ست به باريكی تيغ
مقصدش نامعلوم
مبدأش بی تمييز!
من در اين تاريكی
جستجو ميكنم آن نقطه آغاز حيات!
**********
سالها پيش در اين كوره ره ظلمانی
پای بنهادم و راهی گشتم.
ابتدا آسان بود.
نور از پشت سرم ميتابيد.
كم كمك نور برفت.
پيش رويم تاريك،
راه هم بس باريك!
سعی كردم كه به چشمان خود عادت بدهم
ظلمت اين شب جانفرسا را!
در تلاشی بسيار
با اميدی اندك
گامهايم لرزان
پس هم ميرفتند.
گاه افتان بودم
گاه خيزان بودم
گاه می استادم
گاه مي افتادم،
رمق از تن ميرفت
نور از چشمانم
و اميد از جانم!
شوق در من ميمرد
و من از حسرت نور
هر دو پايم لب گور!
مرگ با روی سياه،
منتظر بود و به من ميخنديد!
روح هم داشت دگر ميگنديد!
**********
ناگهان بلوا شد!
همه جا غوغا شد!
گردبادی برخاست
همه جا را آراست!
بعد باران آمد،
چه گوارا و لطيف!
سپس از بطن حيات،
جايی از اينجا دور،
چشمه ای نور بدنيا آمد،
نوری از جنس بلور.
آمد و آمد و آمد،
چه فراگير و وسيع!
در من انگار كه جان آمد باز
چشمهايم شد باز!
قلب من پر ز نياز
پر اميد از شعف كشف تماشاگه زار!
كوره راه باريك
حال انگار كه شه راهی بود!
غرق در نور و سرور.
از فرادست انگار
نغمه ای می آمد.
ابتدا نجوا بود،
بعد آهنگی شد.
" عشق با حجم وسيع به كوير دل من پای نهاد. "
من هم آهنگ شدم
بال بگشودم و در آبی عشق
اوج بگرفتم و بالا رفتم.
**********
مست از باده عشق
لحظاتی سر شد،
وه چه زود آخر شد!
بی خبر باز سياهی آمد
نور دررفت و تباهی آمد!
بالهايم بشكست.
من فرو افتادم.
چشمهايم بی سو
راه بس تو در تو!
باز از نو غمگين
ظلمتی بس سنگين!
زان زمان
در فراروی من جان خسته
كوره راهی ست به باريكی تيغ
مقصدش نامعلوم
مبدأش بی تمييز!
من در اين تاريكی
جستجو ميكنم آن نقطه آغاز حيات!
ع.آتش
ساعت 9:15 شب 20/2/1377
زبان حال يك دوست!
" شبي آرام چون درياي بي جنبش "
كنارم
ياوري با دردهايم آشنا و
ساكت و آرام،
بي پرسش.
سكوتي آنچنان آرام،
سكوتي سخت پر جوشش!
كنارم
ياوري آرام،
بي پرسش!
شبي سرشار از سنگين سكوت ساكن سركش!
كه سر از كوره اين ديوسيرت،
آسمان پر ستاره
ميكشد بيرون!
چه بيرحم آسماني!
اينچنين نور از كمانش
بر دل بيمار
ميبارد.
ياورم، آرام، بي پرسش،
چشم در چشمان من ميدوزد اما…
واي…!
چشمي نيست!
شعله أي سركش ز چشمانش برون ميتابد و من…
آخ…
ميسوزم!
خنده اش را بر لبانش فاش ميبينم!
دهانش باز ميگردد.
سخن…
نه ای خدايا!
ماري از بين لبانش روي قلبم ميجهد!
من…
واي…
ميسوزم!
لبانم را ز زور درد ميدوزم!
يار كاين باشد،
ز اغيار انتظارم چيست؟!
يار كاين باشد…!
ع.آتش
ساعت 7:30 بعدازظهر روز دوشنبه 18/11/1372
* اين شعر بمناسبت خاطره أي تلخ از روزي تلختر سروده شده است.
هيچ ميداني چه سوزي در نهان دارد؟
نميداني!
كه گر بر راز اين آتش تو هم مانند من آگاه بودي،
سخت برآشفته و ديوانه ميگشتي!
خطوط چهره ات را
هيچ ميداني كه انشاي غم وماتم بر آنها نقش بر بسته ست؟
به هر خطي كتابي از غم و اندوه ميخوانم.
سكوت رمزآلود لبانت را
هيچ ميداني چه فريادي نهان دارد؟
به لبخندت هزار و يك نواي گريه و اندوه پنهان است!
به هر لبخند يك درياچه آتش!
نگاهت از شررهاي شرارافروز لبريز است
نگاهت از سكوتي سخت بين ما و من
همواره سرريز است!
بگو كاين چيست آخر؟!
اين سكوت حايل بين من و تو
از چه رو آخر چنين بر جا و جانفرساست؟!
من اينجا
پشت اين ديوار
با سرپنجه هاي زخمي و خونين
دگر آن آخرين نا و توانم را
كه شايد روزني حتي توانم در دل ديوار بشكافم
نرم نرمك
فاش ميبينم كه با هر قطره خون من
ز جسم خسته و فرسوده من
بر زمين سخت و بي احساس ميريزد.
*********
سكوتت را ز جا بردار.
بيفكن دور اين كهنه لباس پاره پاره بر تن خود را.
سكوتت را بيفكن دور
مبند چشم دلت را بر طلوع نور.
سكوتت را بيفكن دور…
ع.آتش
اتمام: ساعت 9:30 صبح روز چهارشنبه 15/10/1372